چرا اینجوری؟
تو که داشتی می رفتی

راحت و خوشحال

چرا اومدی من و آتیش زدی؟
انصاف بود؟
تو که می دونستی من خراب می شم دیوونه می شم

چرا دانسته با من این کار و کردی

تو که داشتی می رفتی

می گذاشتی فکر کنم اینجایی

همین بقل

تا خونتون ۲۰ دقیقه راهه

می کذاشتی فکر کنم هنوز هستی و هروقت اراده کنم ۲۰ دقیقه ای سر کوچه تونم و

می تونم ببینمت

چرا

چرا

این ضربه ی آخر دیگه از من چیزی نگذاشت

چرا

چرا گفتی که داری میری؟
واسه اینکه یه روز نفرین کرده بودم که هیچوقت نری؟

نفرین نبود دعا بود؟
باید زنگ می زدی و می گفتی که داری میری و فرسنگها از من دور میشی؟

چرا

کاش این ضربه ی آخر و نمی زدی

دیگه چیزی از من نموند بی انصاف

چرا این کاروکردی

می دونستی من دیوونه می شم و نمی تونم جلو خودمو بگیرم

اونوقت همه به تو بد و بیراه می گن و حرفهاشون ثابت می شه

حالا با این همه درد باید تظاهر کنم که خوبم که تو خراب نشی

که مامان یا بابا یا..........هی نگن دیدی ما راست گفتیم

دیدی عاشق نیست

دیدی راحت داره میره و ضربه ی آخر و به تو زد

چرا اینکارو کردی

چه کار کنم

اشکام بند نمیاد

چه جوری ظاهر سازی کنم

تو که می دونستی من هیچ وقت نمی تونم فیلم بازی کنم و سیاست ندارم

چه سخته خدا

چه طور می تونی بگی دوست دارم و داشتم و اینجوری درد کشیدن منو ببینی و بازم ضربه بزنی

کاش این ضربه ی آخر و نمی زدی پیام..........

فردا اگر ز راه نمی آمد

من تا ابد کنار تو می ماندم

من تا ابد ترانه ی عشقم را

در آفتاب عشق تو می خواندم

/ 0 نظر / 3 بازدید