شیوه کنار آمدن انسانها با هم برپایه فرهنگ ترس و کنترل بنا شده است..

مرزهای ما آنقدر کمرنگ است که دیگران بیش لز حد معمول در خلوت و حریم خصوصی ما

رفت و آمد دارند..در احساس های تودرتوی ما هم نقش فعال دارند..

به صلاح ما می اندیشند و سعی می کنند درون آگاهی ما پله های فلسفی بسازند و

کلکسیون احساس گناه تولید بکنند ....

دیگران مرا تنبیه می کنند...من فرزندم را تنبیه می کنم و فرزندم آینده را تنبیه می کند

و ما موجوداتی شده ایم که در پس انتقام از یکدیگریم

و

شناسنامه عشق است که باطل شده است....

انسان در مرز تخریب است از دست انسانهایی که پشت دیوارها با چشمان نامرئی  خود

سایه ی ترس ایجاد می کنند..

کنترل می تواند به ظرافت یک نگاه باشد و یا به صراحت یک تهدید

هرچه هست ما در زندگی عادت داریم به نوعی همدیگر را مجبور کنیم  تا طبق خواسته های ما حرکت کنند

زنان عاشق ما هرروز نقش کاراگاه را بازی می کنند و

مرد هم پی در پی به تصرف تنها می اندیشد.

و هر دو در رنج اند....

دیگر کسی قلب خود را برای کسی باز نخواهد کرد

 و همه به نقش بازی کردن مشغول خواهند شد

و همیشه احساس بر این است که لو نرویم و دستمان رو نشود....

انسان امروز وسواس کنترل و در دل عقده مالکیت همه چیز را دارد...

و هر آنچه می خواستند داشته باشند بیشتر از دست می دهند...

                                                                                                    علی شمیسا

/ 0 نظر / 5 بازدید