افسوس!

آنجا که زمين و آسمان نيز از اندوه محبت می گريند..

آنجا که شمع سوزان پر ستاره می گريد..و عقل می گريد..و عشق می گريد..

و ماه می گريد..و شب می گريد...

چشمان من چرا خاموش اند؟

هر چشمی که چيزی برای ديدن و شوق آمدن دارد ..چون آسمان..جز نثار مرواريد اشک چه دارد؟

يک چيز رو عميقا و در باطنم حس می کنم...نوعی انتظار...

گويی  حفره ای در قلبم وجود داره و بايد چيزی آن را پر کنه...

گويی کسی در تاريکی ..در گوشه ای از سايه روشن اين دامنه ترسناک وهم انگيز

ايستاده و من رو به جايی ناشناس می خواند..

انتظار...........

برای آن شعلع‌ی فروزان شبهای پايان نياز...

آن موجود دل انگيز.....

محبوبه‌ی جاودانی خويش.......

محبوبه‌ی همه‌ی دورانهای انتظار و اميد..............محبوبه‌ی من کجاست...

خبر بديد که اينجا دختری با دلی سرشار از نياز رو چهار پايه‌ی انتظار نشسته..

بگو کمرش خشک شده...بيا...وقت رفتن است...

از نشستن بيزار شدم عزيز......

شادزی......

/ 3 نظر / 2 بازدید
faeze

منم پشت پنجره ...

دیوانه

اون دخترک که من می شناسم . منتظر بهتيرينهاست . پس صبر را می داند . چون لازمه رسيدن صبر است . ---------------------------------------- وای چقدر نوشتن برای تو سخت است . مخصوصا وقتی سر شار از حرفی ...

هیچکس

اميدوار باش // قبل تو خيلی ها اسکلت شدن// ببخش