افسوس!

آنجا که زمين و آسمان نيز از اندوه محبت می گريند..

آنجا که شمع سوزان پر ستاره می گريد..و عقل می گريد..و عشق می گريد..

و ماه می گريد..و شب می گريد...

چشمان من چرا خاموش اند؟

هر چشمی که چيزی برای ديدن و شوق آمدن دارد ..چون آسمان..جز نثار مرواريد اشک چه دارد؟

يک چيز رو عميقا و در باطنم حس می کنم...نوعی انتظار...

گويی  حفره ای در قلبم وجود داره و بايد چيزی آن را پر کنه...

گويی کسی در تاريکی ..در گوشه ای از سايه روشن اين دامنه ترسناک وهم انگيز

ايستاده و من رو به جايی ناشناس می خواند..

انتظار...........

برای آن شعلع‌ی فروزان شبهای پايان نياز...

آن موجود دل انگيز.....

محبوبه‌ی جاودانی خويش.......

محبوبه‌ی همه‌ی دورانهای انتظار و اميد..............محبوبه‌ی من کجاست...

خبر بديد که اينجا دختری با دلی سرشار از نياز رو چهار پايه‌ی انتظار نشسته..

بگو کمرش خشک شده...بيا...وقت رفتن است...

از نشستن بيزار شدم عزيز......

شادزی......

لینک
جمعه ۱٩ دی ،۱۳۸٢ - sheida shams