ـ....گفتی رفته بودی اصفهان آينه شمعدون بخری؟

ـبله

ـ وديدی که تو اين ۳۶ ساعت ناگهانی مرد...اونم با يه آپانديس ساده؟

ـ بله

ـوقتی که بر ميگشتی اگه بجای مردن ـ ببخش که اينو ميگم ـميديدی که با کسی ديگه

رفته چه می کردی؟

ـ يعنی چی؟نمی فهمم چی می گی؟

ــ ....ببخش که اين خبر رو به تو ميدم:مسيح با اون دختر عموش..مينا ...رفته....

....لرزيد..نمی تونست بفهمه...اما سکوت کرد و منتظر شد...

ـاين يه واقعيته-طفلک بيچاره -يک واقعيته

ـيعنی چی اين چه داوری غلط و بدبينانه ايه؟

ـتو نمی فهمی....قطعا همين است که من ميگم...

ـ آخه چه دليلی برای آن داری؟

ـ مرگ..بهترين دليل من است.سرنوشت برای آنکه تورو دچار مصيبت چنين آزمونی

نکند در حقيقت چنين لطفی در حقت کرده...خوشا به سعادت تو..

دير يا زود اون می رفت..حاضرم اين رو قسم بخورم..و خدا رو گواه بگيرم..

چطور تو اين رو نمی فهمی؟...مرگ ناگهانيش بهترين دليل من برای اين موضوعه..

او را بردند آسمان به تو ترهم کرد و اون رو برد..چون پيش از آنکه برود رفته بود..

.....وحشت زده سرش رو در دست گرفت..هيچ نگفت..اصلا معنی اين کلمات نامفهوم

و درنده رو نمی فهميد..اگه کسی غير از شيدا بود حتما می کشتش..

اما در برابر شيدا...دوست صميميش..اين روح ساده و راست کمترين دفاعی نداشت

خوب اون رو ميشناخت..حتی از حرفهای تند و تيزش هم آزرده نمی شد

چون می دونست هميشه پشت اين چهره‌ی خشن يک دل نگران و يه منطق عميق بود....

 

فرياد زد:آخه تو چرا چنين چيزی و می گی؟

ـدخترک ساده يه بار ديگه موضوع رو مرور کن...اگه بر ميگشتی مسيح هنوز زنده بود

سالم و سرحال..اما با قيافه و رفتاری تغيير کرده..که به گوشه ای می کشوندت و

تو در حالی که با شادی آينه و شمعدون و نشونش ميدادی آرام و سرد می گفت:

کمی صبر کن..فرصت بده کمی فکر کنيم..ما عجله کرديم..من لياقت تو رو ندارم..

و بعد روز به روز ..می ديدی که از تو دور ميشه...سرد و سردتر...چه می کردی؟

ـ محال بود..محال بود

ـ چرا محال بود؟گاهی چيزی تو يه لحظه ويران می شه مثل يه زلزله..

ـو گاهی مثل اون درخت که اونجاست چند سال طول می کشه و به تدريج ميشکند..

خشک می شه...اما به هر حال اون درخت خشک شده‌ی اونجا از همون لحظه اول شروع به شکستن کردهو ما اين رو نفهميديم...

هميشه تو زندگی همه چيز به يه حالت اتفاق نمی افته..بله..خانم فيلسوف..

شکستن ها متفاوتند...

ـآخه تو از کجا اين حرف رو می زنی؟

هزاران نوع از اين حوادث با بيوفايی يکشبه که به مرگ ميمونه هميشه تو اين عالم دور و برم  ديدم  ..ت. نديدی؟

ـاينطور که تو ميگی هيچ چيز تو اين جهان ثابت و اصولی و معقول نيست؟

ـ نه نيست

ـ پس من و تو که با هم تو اين پارک نشستيم دو دوست نيستيو..دو دوشمنيم

ـ بله تو کاملا درست ميگی

ـ نه عزيز من ..ما دو دوست خوب هميم

ـ نه.حقيقتی که از امروز من و تو دور نگر ترست می داند که ما دو دوشمنيم

ـآه..چه تلخ شدی شيدا....تو همه چيز را عوضی ميبينی

ـ همه چيز عوضی هست

ـ پس خانه ای که تو آنجا زندگی ميکنی دو اون کوچه و خيابان مشخص نيست...ثابت نمی مونه؟

ـبله از کجا که نباشه؟

ـ و اين کوهی که امروز اينجاست ممکنه فردا حرکت کنه و اينجا نباشه؟
ـ بله..ممکنه نباشه..

ـپس اينجور که نظم دنيا به هم می خوره؟

ـ نظم دنيا بهم خورده عزيز..

ـ به تو چی بگم؟....چه فايده داره؟
ـ نمی تونی حرفت رو ثابت کنی

ـچرا می تونم..در فلسفه اين رو اصل استصحاب ميگن:يعنی استوار بودن امور دنيا

بر اساس قاعده‌ی اصولی

هيچ بعيد نيست که اين چيزهايی که من گفتم اتفاق بيافتد..خلاف اين اصل فلسفی...

ـيعنی خونه‌ی تو جابجا بشه...يا اين کوه حرکت کنه

ـ چه اشکالی داره؟ اين دنيای جهنميه ما داره به چنين وضعی ميرسه..

مگه تو روزنامه نخوندی که فلان کوه راه افتاد و از جای خود حرکت کرد و يک دهکده را زير آوار خود نابود کرد؟فرض کن تو اون روستايی هستی...معتقد به اصل فلسفيت

صبح از خونت بيرون ميری و وقتی شب برميگردی ميبينی خانت نيست

ای داد......ای بيداد.........

ميخواهی از همسايه ها بپرسی ميبينی اونها هم نيستند..شايد عوضی اومده باشی...نگاه می کنی..

بله عوضی اومدی ...خانه‌ی تو کنار يه چشمه بود...روبروی يه بيشه...جنب يه دره..

اما حالا نه بيشه هست ..نه دره..نه چشمه....به علاوه کوهی که همه عمر در کنارش به سر بردی

از جای خود تغيير مکان داده ..خدايا چنين چيزی ممکن نيست...نه محاله..

تا کنون کوههای ثابت که حرکت نمی کردند؟

اصلا همه ثابت را با آنها مثال می زدند....مثل کوه ثابت قدم باش....

اما نه جانم..اين اتفاق زياد هم محال نيست..

آنها اشتباه می کردند و حالا کوهها هم ثابت نيستند..

راه افتاده اند...حرکت می کنند...و نشانه ها رو بهم می زنند و همه چيز رو خراب و عوضی می کنند..

بله بچه جان....عشق و ايمان و پيمان و همه چيز هم مثل کوهها شده اند

تو اين دنيا هيچ چيز نا ممکن نيست..بلکه هر چيز عوضی بسيار هم ممکنه

به نظر من فقط يه اصل پايدار وجود داره و اين اصل فلسفيه منه:

-عوضی آمدن...ما تو اين دنيا عوضی اومديم........

شادزی......

لینک
یکشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٢ - sheida shams