باز هم خواب می آيد تا تنها در اين گور به طول و عرض يک شب از نيمه  گذشته

کمی .آن هم شايد.که بدون حضور روياهای شبانه ام فراموش کنم حماقت حياتم را...

 

که چه سرد می شوم آنگاه که فردا می آيد و باز هم همان رنگ با همان طعم

بی طعمی......

خورشيد هم سرگردان بيرون می آيد از آنسوی خيابان شلوغ آسمان

با احتياط می گذرد واز سوی ديگر تا آمدن دوباره اش صحنه‌ی بی مفهوم دنيايمان

را سپری می کند.

.....اين ها که برای نازنينم به نام وا‌ژه به هم می بافم تمام آنچيزيست که از سيب مانده در گلويم به آن سيب آبلمبو شده گاه بيرون می زند.....

خوب است که تو هستی که تو از جنسی که می توانم لمسش کنم و کاش

خدا هم............

حيرانی ام از ديروز شروع شده و تا فردای ديروز تا امروز گذشته از ديروز و تا فردای

دورتر  از ديروز و يا نه از گذشته‌ی امروز از مانده‌ی فردا ويا باز هم نه

از امروز که گذشت و امروز امروز و امروز که هنوز نيامده و يا شايد هم که هيچکدام يعنی بی هيچ................... 

می خوانی و بخند .بخند به حماقت موجودی به ابعاد بی ابعاد من و من که هنوز

نمی دانم چرا در شناسنامه ام نام مرا با ... ... ... ... ... ... گفته اند و چرا جلد شناسنامه ام  قرمز است......

و امضای متصدی ثبت خط خطی بی ربطی است........

و خط شناسنامه ام آنجور ولی در صفحه‌ی آخر هيچ ننوشته اند......

چرا شناسنامه نبايد از صفحه‌ی آخر شروع شود....از صفحه‌ی آخر ...........آن هم

بی دليل و آن هم بی هيچ...........

نوشته های صفحه‌ی اول رو آب قاطی کرده .......جوهر پخش شده......

نامش چه بود آنکه تو را تسخير کرده بود.........عشق...از کجا معلوم که ق ش ع 

نباشد....يا ......

شادزی........

لینک
سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٢ - sheida shams