يه زن و شوهر تو يه پاترل سبز....جاده چالوس..........

ـ ارسلان؟
ـجونم؟

ـاين سيب و نگاه کن خشکله نه؟

ـآره...خيلی...مثل لبای تو...

ـنصف کنم با هم بخوريم؟

ـچرا که نه؟
پوست می کنه.....قاچ!...۲نيم سيب.......

ـبيا!....آخ....چه کار می کنی؟؟
ـمگه نديدی سگ پريد جلو ماشين...ترمز نمی کردم که زده بودمش...چيزيت شد مگه؟؟

ـنه....فقط نيمه سيب افتاد...

ـخوب اشکال نداره ..نيمه ديگشو بده....

ـآخه اون نيمه‌ی من بود که تو بايد می خوردی ..و اين مال تو که من بايد می خوردم..

ـاه..باز شورو شد.....بسه تو رو خدا شيرين!...خسته شدم..اين چند روز تعطيلات و ديگه کوفتمون نکن...

ـباشه..اين بار آخر بود...

ـپناه بر خدا..اين بار ۱۰۰ ام که اين و ميشنوم....ديگه خسته شدم...کی می خوای از اين حرفها دست بر داری؟
ما فقط ۳ سال اختلاف سن داريم...اما تو هنوز مثل بچه ها می مونی...کی می خوای

برزگ بشی؟ ديگه خسته شدم ازين حرفها...سيب..شمع...شب...ماه..

ـواقعآ خسته شدی؟..اون موقه ها که دوست داشتی؟
ـآره ...اون موقع فکر می کردم از سرت می افته...

ـباشه...ديگه نمی شنوی...

ـما ازين شانسا نداريم

ـاين بار داری ارسلان...باور  کن...من ديگه به آخر خط رسيدم....ديگه نشونه ای نمی بينم از عشق..

بيا!!....شروع شد...

ارسلان..به يه رستوران رسيديم نگه دار من دستشويی دارم.

ـبيا...زود بيای ها.....

ـزود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۲۰ دقيقه بعد....

تو رستوران نبود.....تو دستشويی نبود..

ـآقا !ببخشيد ۲۰ دقيقه پيش يه خانوم اومدن دستشويی کجا رفتن؟
ـ۲۰ دقيقه پيش اومد دستشو شست و رفت...

رفت بيرون رستوران.....اوه...يه پرتگاه و رودخونه....پس کجاست؟

ـشيرين؟؟    شيرين؟؟؟   شيرين؟؟؟؟؟؟

ـاوه....خدای من.............

روسری قرمز شيرين به يه شاخه تو پرتگاه گير کرده بود....

شيرين!!!!!!!!!

و شيرين رفت ...مثل تمام  کسايی که باورشون نکردند........

شادزی....................

لینک
شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٢ - sheida shams